تبليغاتX
و خدايی که در این نزديکيست.......

و خدايی که در این نزديکيست.......

لحظه ی عزیمت ناگزیر می شود...

 

هر آغازی را پایانی است و خداحافظی رسمی ناگزیر. این وبلاگ نیز به پایانش رسیده

 

از حضور و همراهی و لطفتان ممنونم.

 

خدانگهدار تا شاید آغازی دیگر...


 

نوشته شده توسط samaneh در جمعه سوم مهر 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


چنان در قيد مهرت پايبندم

که گويي آهوي سر در کمندم

گهي بر درد بي درمان بگريم

گهي بر حال بي سامان بخندم

نه مجنونم که دل بردارم از دوست

مده گر عاقلي بيهوده پندم

/سعدی/


 

نوشته شده توسط samaneh در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


پرده پندار مى‏باید درید

 

 

عزم آن دارم که امشب مستِ مست
پاى کوبان کوزه دُردى به دست 


سر به بازار قلندر برنهم
پس به یک‏ساعت ببازم هرچه هست

 
تا کى از تزویر باشم ره نماى؟
تا کى از پندار باشم خودپرست

 
پرده پندار مى‏باید درید
توبه تزویر مى‏باید شکست

 
وقت آن آمد که
دستى بر زنم
چند خواهم بود آخر پاى بست؟

 
ساقیا،
در ده شرابى دلگشاى
هین! که دل برخاست،
مى بر سر نشست

 

تو مگردان دور، تا ما مرد وار
دور گردون زیر پا آریم پست

 
مشترى را خرقه از بر برکشیم
زهره را تا حشر گردانیم مست



همچو عطار از جهت بیرون شویم
بى‏جهت در رقص آییم از الست

 

« عطار نیشابوری »

 


 

نوشته شده توسط samaneh در جمعه بیستم شهریور 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت


آغاز بودن

 

گرچه با اندیشه ی نو متولد می شوم

 

امروز نیز روز آغاز من است

 

روز آغاز تنفس

 

و آغاز لمس همه ی لحظه های بکر زندگی

 


 

نوشته شده توسط samaneh در سه شنبه هفدهم شهریور 1388 ساعت موضوع | لینک ثابت